تبليغاتX
سبوی خالی

سبوی خالی

تمام لحظه های خوب یک عمر به جز دلواپسیها با تو باشد

آن شب که سکوت حرف آخر بود

تعداد ،

صورت مسأله را تغییر نمی دهد


حدس بزن


چند بار گفته ایم و شنیده نشده ایم


چند بار شنیده ایم و


                       باورمان نشده است


چند بار ...


پدرم می گفت :


پدر بزرگ ات ، دوستت دارم را


یک بارهم به زبان نیاورد


مادر بزرگ ات اما


یک قرن با اوعاشقی کرد


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 23:53  توسط ساقی  | 

دردهای بی درمان

 

یه بچه کلاس اولی بود با معلم خودش در رابطه با درس بابا مشکل داشت

صدای ناز می­ آید

صدای کودک پرواز می­ آید

صدای رد پای کوچه­ های عشق پیدا شد

معلم در کلاس درس حاظر شد

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا

همه برپا

چه برپایی شده برپا

معلم نشأتی دارد

معلم علم را در قلب می­ کارد

معلم گفته­ ها دارد

یکی از بچه­ های آن کلاس درس گفتا بچه­ ها برجا

معلم گفت فرزندم بفرما

جان من بنشین

چه درسی

فارسی داریم

کتاب فارسی بردار

آب آب را دیگر نمی­ خوانیم

بزن یک صفحه از این زندگانی را

ورق ها یک به یک رو شد

معلم گفت

فرزندم ببین بابا

بخوان بابا

بدان بابا

عزیزم این یکی بابا

پسرجان آن یکی بابا

همه صفحه پر از بابا

ندارد فرق این بابا و آن بابا

بگو آب و بگو بابا  

بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی با می­شود با  با 

اگر نصفش کنی با می­شود با  با 

تمام بچه­ ها ساکت

نفس­ها حبس در سینه

به قلبی همچو آیینه

یکی از بچه­ های کوچه بن بست که میزش جای آخر هست و همچون نی فقط نا داشت به قلبش یک معما داشت

سوال از درس بابا داشت

نگاهش سوخته از درد ،

لبانش زرد

ندارد گوییا همدرد فقط ، نا داشت

به انگشت اشاره او سوال از درس بابا داشت

سوال از درس بابای زمان دارد

تو گویی درس­هایی بر زبان دارد صدای کودک اندیشه می­ آید صدای بیستون ، فرهاد یا شیرین ،  صدای تیشه می­ آید صدای شیرها از بیشه می­ آید

معلم گفت: فرزندم سؤالت چیست؟

بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟

معلم گفت: آری جان من بابا همان باباست پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد

معلم گفت : فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته؟

پسر با بُغض گفت این درس را دیگر نمی­ خوانم

معلم گفت فرزندم چرا جانم؟ مگر این درس سنگین است؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است

دوتا بابا ، یکی بابا !

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من نالان و غمگین است ؟

ولی بابای آرش ، شاد و خوشحال است

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای آرش میوه از بازار می گیرد؟

چرا فرزند خود را در سخت در آغوش می گیرد؟ ولی بابای من هر دم ذغال از کار می گیرد

چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می­ دارد؟

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می­ کارد

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند

چرا بابا مرا یک­دم نمی­ بوسد؟

چرا بابای من هر روز می پوسد؟

چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است؟

ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریان است

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من با زندگی قهر است؟

معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند

به روی گونه­ اش اشکی ز دل برخواست

چو گوهر روی دفتر ریخت

معلم روی دفتر عشق را می ریخت و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست

پاک کن را بگیرید ای عزیزانم یکی را پاک کردند

و معلم گفت جای آن یکی بابا خدا را در ورق بنویس و خواند

آنروز خدا بابا

تمام بچه ها گفتند خدا بابا

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 22:30  توسط ساقی  | 

چرا بعضي تمام فكرشان ذكر است و در آن ذكر هم ياد خدا خالي است

بيا وقتي براي عشق هورا مي كشد احساس

به روي اجتماع بغض حسرت گاز اشك آور بياندازيم

بيا با خود بيانديشيم

اگر يك روز تمام جاده هاي عشق را بستند !

اگر يك سال چندين فصل برف بي كسي باريد!

اگر يك روز نرگس در كنار چشمه خشكش زد !

اگر يك شب شقايق مرد !

تكليف دل ما چيست ؟

و من احساس سرخي مي كنم چند روز

و من از چند شبنم پيشتر خوابم

نزول عشق را بي تابم .

چرا بعضي براي عشق دلهاشان نمي لرزد ؟!

چرا بعضي نمي دانيم

كه اين دنيا

به تار موي يك عاشق نمي ارزد .

چرا بعضي تمام فكرشان ذكر است

و در آن ذكر هم

ياد خدا خاليست

و گويي ميوه اخلاصشان كال است .

چرا شغل شريف و رايج اين عصر روجاليست

چرا در اقتصاد راكد احساس اين مكاره بازاران؛

صداقت نيز دلاليست .

كاش مي شد لحظه اي پرواز كرد

حرفهاي تازه را آغاز كرد .

كاش مي شد خالي از تشويش بود

برگ سبزي تحفه درويش بود

كاش تا دل مي گرفت و مي شكست

عشق مي آمد كنارش مي نشست

كاش با هر دل دلي پيوند داشت

هر نگاهي يك سبد لبخند داشت

كاش لبخندها پاياني نداشت

سفره ها تشويش آب و نان نداشت

كاش مي شد ناز را دزديد و برد

بوسه را با غنچه هايش چيد و برد

كاش ديواري میان ما نبود

بلكه مي شد آن طرف تر را سرود

كاش من هم يك قناري مي شدم

در تب آغاز جاري مي شدم

بال در بال كبوتر مي زدم

آن طرفتر ها كمي سر مي زدم

آي مردم من غريبستانيم

امتداد لحظه اي بارانيم

شهر من آنسوتر از پروازهاست

در حريم عالي افسانه هاست

شهر من بوي تغزل مي دهد

هر كه مي آيد به او گل مي دهد

دشتهاي سبز ،وسعتهاي ناب

نسترن،نسرين،شقايق،آفتاب

باز اين اطراف حالم را گرفت

لحظه پرواز بالم را گرفت

مي روم آنسو تو را پيدا كنم

در دل آيينه جايي وا كنم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 8:35  توسط ساقی  | 

امروز نیز گذشت

بدون هیچ تغییری و هیچ تحولی . البته هستی در حال تغییر است ولی ما در سکونیم . شاید هم جایی کسی دارد برای تغییر و دگرگونی ما قدمی بر میدارد!

ولی سوال اینجاست :

ما برای تغییر خود چه گامی برداشته ایم ؟

به قول یکی از بزرگان :

از قدرت خود مایه بگذار و بر قدرت دیگران تکیه نکن .استعدادهای خود را پرورش بده و بر استعدادهای مردم غبطه نخور .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 7:40  توسط ساقی  | 

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

 

اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداكار

اتل متل بچه‌ها
كه اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ كسی رو ندارن

مامان بابا رو می‌خواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه

وقتی كه از درد سر
دست می‌ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش می‌ده به بچه‌هاش

همون وقتی كه هرچی
جلوش باشه می‌شكنه
همون وقتی كه هرچی
پیشش باشه می‌زنه

غیر خدا و مادر
هیچ‌كسی رو نداره
اون وقتی كه باباجون
موجی می‌شه دوباره

دویدم و دویدم
سر كوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی كه دیدم

بابام میون كوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار می‌زد
شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد
می‌زد توی صورتش
قسم می‌داد بابارو
به فاطمه ، به جدش

تو رو خدا مرتضی
زشته میون كوچه
بچه داره می‌بینه
تو رو به جون بچه

بابا رو كردن دوره
بچه‌های محله
بابا یه هو دوید
و زد تو دیوار با كله

هی تند و تند سرش رو
بابا می‌زد تو دیوار
قسم می‌داد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار

نعره‌های بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو كربلا
جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می‌گفت
كشتند بچه‌هارو
بعد مامانو هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت كه مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین

الو الو كربلا
پس نخودا چی شدن؟
كمك می‌خوایم حاجی جون
بچه‌ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد
هی سرشو تكون داد
رو به تماشاچیا
چشاشو بست و جون داد

بعضی تماشا كردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی كه از بابام
فقط امروزو دیدن

سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم

درد غربت بابا
غنیمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌های مرده

ای اونایی كه امروز
دارین بهش می‌خندین
برای خنده‌هاتون
دردشو می‌پسندین

امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یه‌روز به هم می‌رسیم
بازی داره زمونه

موج بابام كلیده
قفل در بهشته
درو كنه هر كسی
هر چیزی رو كه كشته

یه روز پشیمون می‌شین
كه دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم
یقه تونو می‌گیره

بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دوغه
مرگ و معاد و عقبی
كی میگه كه دروغه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:36  توسط ساقی  | 

ماییم و نوای بینوایی بسم الله اگر حریف مایی

...

زمان را به دوش می کشیم... گذشته،حال و آینده. بندهای زمان نا گسستنی ست... درد های زمان نا گفتنی ست... می خواهم این بندها و گره ها را از هم باز کنم... می خواهم فاصله های زمانی را از میان بردارم... زمان لجباز، همبازی خوبی ست. بازی با زمان آغاز می شود در زمان جریان پیدا می کند در بی زمانی نامتناهی می شود. آنقدر بازی می کنم تا بی زمان شوم تا بی بند شود تا شوق پریدنم پرواز شود تا برسم...

دوست دارم به گذشته و خط سیر آینده ام نگاه کنم ... برای همین آسمان را دوست دارم !

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 9:34  توسط ساقی  | 

عجبا رنگ سبزشان قرمزی خون به دنبال داشت

دل خوش از آنيم كه حج مي رويم                           غافل از آنيم، كه كج مي رويم

سوي كعبه به ديدار خدا مي رويم                       او كه همينجاست، كجا مي رويم

حج به خدا جر به دل پاك نيست                          شستن غم از دل غمناك نيست

دين كه به تسبيح و سر و ريش نيست               هر كه علي گفت كه درويش نيست

صبح به صبح در پي مكر و فريب                             شب به شب، گريه و ام يجيب

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:35  توسط ساقی  | 

سیب

...

شعر زیر به درخواست رها به شما تقدیم می شود    

رد شد شبیه‌ رهگذری‌ باد، از درخت‌

 

آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌


افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت:


ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت،


امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار


آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟


امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌


سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت‌


کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌


با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌


چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار


همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌


امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌


آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 16:46  توسط ساقی  | 

نامه را گر میکنی وا جان من آهسته بگشا دل در او پیچیده است.

...

آه باران


ريشه در اعماق اقيانوس دارد شايد


اين گيسو پريشان کرده بيد وحشي باران


يا نه دريائيست گويي واژگونه بر فراز شهر , شهر سوگواران


هرزماني که فرو مي بارد از حد بيش
ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير با تشويش
رنگ اين شبهاي وحشت را , تواند شست آيا از دل ياران
چشم ها و چشمه ها خشکند , روشني ها محو در تاريکي دلتنگ
همچنانکه نامها در ننگ
هر چه پيرامون ما غرق تباهي شد


آه باران , اي اميد جان بيداران


بر پليديها که ما عمريست در گرداب آن غرقيم


آيآ چيره خواهي شد ؟
آيآ چيره خواهي شد ؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:42  توسط ساقی  | 

آری درد را از هر طرف که بخوانی درد است

 

(( نا آرامي اي رفيق!

   درياي آرام و بي بديل قلبت را چه شد؟ ))

- ماهيكان گم نام عشق

در ورطه ي طوفاني دلم مي گويند -

سكوت مي كنم
و عمودي كنار آرمان ها
آه سردي مي كشم و
بغض درون خفته را فرو مي خورم
افقي مي شوم...


بر مي آشوبم از هيچي و پوچي اذهان
از هستي و نيستي انسان
از خاموشي و مدهوشي زمان


چيزي از درون مرا مي خورد
و من
بي ادعا
نظاره مي كنم باقي عمر خستگي را
باقي عمر بردگي را
باقي عمر سادگي را ...

آلوده ام
آلوده ي اين زندگي
سرپناهم نيست

آلوده ام
آلوده ي مرگ
تكيه گاهم نيست

افسوس كه درد را
از هر طرف كه بخواني
درد است ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 14:33  توسط ساقی  |